تبلیغات
منتظران نور - علمای نورانی(جای همه شما خالی بود)
 

 
علمای نورانی(جای همه شما خالی بود)
سلام بر منتظران نور

ببخشید که این چند وقت نبودیم دیگه درسی گفتند و وبلاگی گفتند!!!

امروز هم به بهانه همین برنامه های دانشگاه اومدم براتون حکایتی رو از دید خودم شرح بدم

به زور هم که شده بود ما رو بردن به بهانه هفته وحدت حوزه و دانشگاه دیدار چند تا از علما...

برا خود من بسیار جالب بود و یاد این حدیث افتادم که:

چند چیز هست که نور قلب رو زیاد میکنه که یکیش دیدن عالم دینه

 به این نیت رفتم که یه سوال از این علما بپرسم که:راه کنترل نفس و اراده گناه نکردن چیه؟

خلاصه آتیش کردیم و رفتیم و رسیدیم به یه عالم  بسیار نورانی با سن بسیار

که اومدن و با کلی تحویل گرفتن گفتند که...........



عزیزان من حوزه و دانشگاه فرقی با هم ندارند و هر دو تا یه کار بزرگ

 فرهنگی انجام میدن و...خلاصه کلامشونو در مورد حوزه و دانشگاه گفتند

 تا رسید به بخش مورد علاقه من که همون سوالات فردیه....

خانومی پرسید:بنده همسر دارم و همزمان درس میخونم ولی خب میدونم که
 
آدم هر چقدر هم زحمت بکشه دو تا کارو نمیتونه با هم انجام بده و در هر صورت 

از زندگیش و اثر نقش در خونش کم میشه نظر شما در مورد درس خوندن ماها چیه؟

ایشون گفتند:یه سوال میپرسم از شما که رسالت اصلی زن چیه؟

گفتند:خوب شوهر داری کردن...گفتند:احسنت...

گفتند: زن تو قرآن ازش به عنوان «تسکنو» که معنیش میشه آسایش 

اسم برده که با آرامش فرق میکنه...بعدش گفتند که من یه حدیث از

 پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)دیدم که:

من از دنیای شما سه چیز رو بیشتر از همه دوست دارم

1.عطر    2.زن    3.نماز

فکر کردم که چه ربطی بین نماز و زن هست و رفتم تو قرآن دیدم که

از نماز به عنوان آرامش نام برده شده(تطمئن قلبی) و از زن به عنوان

تسکنو(آسایش) ....آرامش درونیه و آسایش بیرونی....فهمیدم

«اگر آرامش نماز با آسایش زن همراه نباشه آدم به کمال نمیرسه»

 به همین دلیل هم پیامبر این دو تا رو  کنار هم آورده

بعدش هم گفت: احساس زن گاز ماشینه  و عقلانیت مرد ترمز اون، که یک 

ماشین به هر دو تا نیاز داره و جامعه هم به هر دوتا...

این تموم شد و بنده واقعا حس میکردم که قلبه داره نورانی میشه و داره بهم 

میچسپه که حاج آقا گفتند:چند جلد کتاب میخواد هدیه بده.

وقتی کتابا رو داد که کتاب دقایقی با فرآن استاد قرائتی بود و ایشون

هم البته از دوستای اون عالم بودند یکی از خانوما کتابو داد که حاج آقا 

امضا کنه براشون!منم که پررو گفتم ببینید نشد دیگه اومدید نسازید

از این کارا میکنید آدم وسوسه میشه باید کتاب منم امضا کنید 

و مسئولمون گفتند همین یکی کس دیگه نیاد.سن حاجی زیاد بود.خلاصه 

موقعیت جور شد و من رفتم تو گود کنار حاج آقا بهش گفتم اون سوالی

که با خودم عهد بسته بودم :چه کنیم اراده داشته باشیم نفسو

کنترل کنیم؟گفتم من میدونم که اشکال چیه ولی اراده کنترل ندارم چه کنم؟

ایشون هم گفتند:پیدا کردی به ما هم بگو!!!

خداییش تا گفت رو سینم یه سنگینی حس کردم و فهمیدم که

گاو نر میخواهدو مرد کهن!!بعدش گفت:ولی یه چیزی هست که

تا زمانی که این تن مال خودته گرفتاری!!حتی اگه اشکالاتو بدونی

هم نجات پیدا نمیکنی!!علم نیست که آدمو نجات میده ار نفس!

ولی اگر همون علم تبدیل بشه به عرفان دیگه اعضا مال خودت

 نیست که زحمت بدی که کنترلشون کنی!!این رفت توی دلم 

و رفتم تو فکرم عمیقا عمیقا.....بعدش شروع کرد به نوشتن تو

کتاب و نوشت «« عزیزم بخوان و بفهم و عمل کن »»

این شد نقشه راهم و انگار آتیش وجودم زیاد شد

رفتیم سوار اتوبوس شدیم و رفتیم سراغ سیدی بزرگوار

که مشهور بودن اونجا،البته برو بیایی از مردم پیشش بود

تا ما نوبتمون شد هم طول کشید..خلاصه رفتیم جمال حاجی 

رو دیدیم که انگار کپی آیت الله سیستانی بود از لحاظ ظاهر.

ایشون هم حرفاشونو زدند و بعدش هم نفری یه 10 هزار تومنی 

تپل هم به همه دادن و من از فرصت استفاده کردم و همون سوال 

قبلی رو پرسیدم....

گفت :توکل کن!!!!ولی نفسو هم جریمه کن مثلا هر بار که گناه کردی 

یه 10 هزار تومنی نذر کن بنداز تو صندوق(اینو برا سلامتی آقا میندازیم)

دو بار که بندازی و 20 تومن از جیب بره نفست غلط بکنه گناه کنه

اینم پازلو تکمیل کرد و هنوزم آتیش بود و آروم نشده بودم تا...

رفتیم پیش بعدی و دیدم که خونه بسیار ساده و بدون تشکیلات

و خودش تا دم دور اومده بوده و استقبال کرد ازمون و یاد 

علمایی چون ملکی تبریزی افتادم...

اگه ریا نشه باید بگم که از وجودش فقط نور میومد به بیرون

و ما هم میگرفتیم و فقط دوست داشتم که نگاش کنم! همین!!!

انگار نیازی نبود سوال قبلیو  بپرسم و فقط نگاش کردم!!!

اونم هیچی نمیگفت!!مسئول فرهنگی یه توضیحی برا آقا سید دادند

و یه نصیحت از حاج آقا خواستن برای مسئولین فرهنگی که

خودشون باشن(البته ما هم اونجا نقش نخودی رو ایفا میکردیم!)

ایشون هم گفتند:(خیلی آروم)همین که در خدمت شماییم

برام افتخاره!!ما هم تعجب!!!دوباره سکوت مطلق!!!!؟؟

ساکت بود تا دو نفر که جا مونده بودند اومدند!

تا اومدن سکوت شکسته شد و مسئول فرهنگی گفتند:

خب حاج آقا یه چیزی بگید؟بازم خیلی آروم که فقط فکر کنم فقط 

دو سه تای اولی شنیدن(منم جزو همون چند نفر پر افتخار اولی بودم)

همین که در خدمت شما هستم برای من افتخاریه؟!!!!!عجبا

تو دلم از شما چه پنهون یه لحظه گفتم نکنه چیزی برا گفتن نداره؟!!

ولی من که کاری با حرفاش نداشتم همین تواضعش و نوری که 

میومد برام کافی بود...تا حالا هیچکسو تو عمرم انقدر انقدر انقدر

متواضع ندیدم...بازم ساکت موند...کم کم همه داشتند رو به خنده 

میرفتن که چرا هیچی نمیگه..؟؟یهو دیدم دو نفر دیگه هم که نرسیده

بودند رسیدند و تا نشستند حاج آقا سرشو بلند کرد و شروع کرد

به حرف زدن!!!!!!!!!!!!!!!!!!تو دلم گفتم چی شد؟؟؟انگار منتظر این

چند نفر عقب مونده بود؟؟؟!!!از فرهنگ گفت از تضاد فرهنگی و اینکه

ما فرهنگ اصیل اسلامی رو ترویج بدیم نه فرهنگ غرب و شرق 

چون خود ما هیچ کاستی نداریم از لحاظ فرهنگ..

چقدر تخصصی، چقدر دقیق حرف زد..من که برام عالی بود

ولی خداییش فقط با نگاه کردن به حالاتش بود که هی نور قلبمون

داشت زیاد میشد..انقدر محوش شده بودم که بیشتر از حرفاش

به حرکات و چهرش نگاه میکردم و حالشو میبردم...

تا حرفا تموم شد رفتم نزدیکش و همون سوالو پرسیدم

گفت:این مربوط به اخلاقه و همون ریاضت های شرعی...؟؟؟

این یعنی هیچی بهم نگفت ولی همون لحظه تو دلم گفتم

اینجا گفتن مطرح نیست تو جوابتو از دو تا بزرگ قبلی گرفتی

و دو تای اولی همون حرف حاج آقا بود که تو کتاب برام نوشت

بخوان و بفهم!!و حرکات و اعمال بسیار زیبای حاج آقای بعدی

همون جمله عمل کن بود که تو کتاب برام نوشته شده.....

این بود حکایت امروز نور علما...خدا همشونو  حفظ کنه..

این حرفا برداشت خودم بودم و هیچ قصدی جز شوق دادن

به شما عزیزان برای آشنایی بیشتر با گمنامان شهر خودتون

نداشتم...

توصیه میکنم که با دوستاتون یه روز توهفته رو جمیعا برید

 پیش یه عالمی و نورانی بشید و برگردید....

التماس دعای فرج



::
نویسنده : منتظران نور
تاریخ : پنجشنبه 28 آذر 1392
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
مسعود غفاری سه شنبه 3 دی 1392 01:21 ب.ظ
قمه زنی سنت یا بدعت؟!
به وبلاگ امام رضا سری بزنید
imamreza.blogfa.com
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر